اشعار حمیدرضا رضوی

اشعار حمیدرضا رضوی

ملکه زیبایی

ای تو که می زنی من را ، در کناره های دیوار رنگ
و در بیشه زار قلبم ساقه های غرورم را درو می کنی
و در دریای آرام نگاهم ، موجهای ویرانگر می زنی
ای عاشق غم و اندوه من
تو را می گویم
تو که می پنداری ملکه ی زیبایی از تو الگو می گیرد!
تو که با خط چشمانت ، آرام دلان را عاشق می کنی.
در پی کدام نگاهی؟
به آسمان بخت چه کسی چشم دوخته ای ، که آبی آن را سیاهتر از چشمانت کنی!
ای تو که از اعماق دریای منطق ،فریاد می زنی که چرا هنوز کشتی هایت غرق نشده؟
تو که در لحظه ی کوتاه با من آبرویت شسته می شود، پس چرا با من مانده ای؟
تو مرواریدی بودی که از صدف چشمان من افتادی
و فقط خیسی تو بر لبان من باقی ماند.
پس از خدا می خواهم
تا کویرهای خود را به لبان من دهد
و تو را
در سرابهای کویر هم
هرگز نبینم.

#همید


سنگسار در مریخ

این فرشته ی حماقت که بر بالهایش نمی توان تکیه زد
و گاری مدرن را با شاخهایش به هر سو می کشد
در عصر ربات و صفر و یک و فینیکس بر مریخ
نامه ی اعمالش را با افتخار مهر و موم می کند
و با هر ضربه ، جانش بدون نیاز به بالهایش به مرکز فرماندهی در ذهنش نزدیک تر می شود
و با پرتاب آخرین سنگ، او دیگر در میان انسانها نخواهد بود
و بالای کویرهای مریخ پرواز می کند
و بر سِنسور های حساس فینیکس می شاشد
تا که شاید آب در مریخ شناسایی شود!
این کودن معصوم، راهش از ما جدا نیست و هر جایی سَرَک خواهد کشید.
او نمی ترسد از فریاد،
نمی ترسد از خون
و اشکها را نمی بیند
چرا که مجری حکم حق (هغ!) است

#همید

چقدر دوست داشتی؟

قلب سمت راست کمترین و قلب سمت چپ بیشترین

میانگین رأی ها: 3 / 5. تعداد رأی ها: 2

هنوز کسی رأی نداده! شما اولین باشید.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!